گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

بر من گذشت آن پسر شنگ نوش لب

رخ در میان زلف چو مه در سواد شب

پیش خط هلال وش و روی چون مهش

خورشید را ندید کسی عنبرین سلب

با وی رقیب همره و آری چنین بود

دائم خمار با می و خار است با رطب

میرفت و پای تا سرم از تاب مهر او

میسوخت آنچنانکه بسوزد زمه قصب

با چشم آهوانه او تاب در دلم

افکند و همچو شیر همی سوزدم ز تب

دست از دو کون شسته ام ای دوست بهر تو

ور ز آنکه دشمنان شمرند اینسخن عجب

آتش بیار و خرمن عشاق را بسوز

کآتش کند پدید که عود است یا حطب

هر فتنه را بود سببی شکر حق در آن

بهر هلاک ابن یمین هم توئی سبب