گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

هر که را در سر هوای چون تو دلداری بود

جان فدا کردن درین ره کمترین کاری بود

گر رود سر در سر سودای وصلت باک نیست

زین زیانها اندرین بازار بسیاری بود

دیدن روی تو میخواهد دلم ای کاشکی

طاقت نور تجلی توأش باری بود

با تو چون پیوستم از دنیا بریدم بهر آنک

زشت باشد گر بزیر خرقه زناری بود

چون دل دیوانه را زنجیر زلفت بند کرد

عاقل ار پندش دهد بیهوده گفتاری بود

گر ببینم شمع رویش جان دهم پروانه وار

کمتر از پروانه بودن کمترین کاری بود

جان فشانی باید از ابن یمین آموختن

هر کرا در سر هوای چون تو دلداری بود