گنجور

 
ابن یمین

هر که را در سر هوای چون تو دلداری بود

جان فدا کردن درین ره کمترین کاری بود

گر رود سر در سر سودای وصلت باک نیست

زین زیانها اندرین بازار بسیاری بود

دیدن روی تو میخواهد دلم ای کاشکی

طاقت نور تجلی توأش باری بود

با تو چون پیوستم از دنیا بریدم بهر آنک

زشت باشد گر بزیر خرقه زناری بود

چون دل دیوانه را زنجیر زلفت بند کرد

عاقل ار پندش دهد بیهوده گفتاری بود

گر ببینم شمع رویش جان دهم پروانه وار

کمتر از پروانه بودن کمترین کاری بود

جان فشانی باید از ابن یمین آموختن

هر کرا در سر هوای چون تو دلداری بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بود

شب زشکر خواب ما را خط بیزاری بود

سنگ راهی نیست چون تعجیل در راه طلب

ریگ دایم در سفر از نرم رفتاری بود

بی شعوران را نسازد بیخبر رطل گران

[...]

ایرج میرزا

هیچ می‌دانی تو هر طفلی که آید در جهان

از چه توأم با عُوَیل و ضَجه و زاری بُوَد

گرچه خون می‌خورده اندر حبس تاریک رحم

وین زمانش نوبت شیر و شکر خواری بود

این از آن باشد که در لوح ازل بیند ز پیش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه