گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

با من و دلدار من جز بخت در مجلس مباد

مجلس ما را بغیر دخت رز مونس مباد

چشم من بادا و بس روشن بنور روی او

ور بود چشم دگر باری بجز نرگس مباد

مجلسی کز پرتو شمع رخش رخشان بود

غیر من پروانه جانسوز آن مجلس مباد

قلب من در بوته هجران گدازان چو شد مس

یکزمان بی کیمیای وصل او این مس مباد

وصل آن سیمین ذقن ناید بکف الا بزر

چون کند ابن یمین کس همچو او مفلس مباد