گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

صبح سعادت از افق خرمی دمید

ساقی بیار باده که وقت طرب رسید

خیز آتش گداخته در آب بسته ریز

یعنی که آبگینه ملون کن از نبید

بهر گشاد کار بده جام خوشگوار

قفل مراد را نبود همچو می کلید

دانی که برد سود ز بازار روزگار

آنکو فروخت انده و شادی دل خرید

برنه بدست ابن یمین جام خسروی

کزوی شود چو لاله رخ همچو شنبلید

تا درکشد بدولت شاهنشه جهان

کآنرا کسی دگر نتواند چو او کشید

شاه جهان طغایتمورخان که آسمان

هر چند گشت گرد زمین مثل او ندید

مانند خضر زنده جاوید ماند آنک

ز آبحیات رأفت او شربتی چشید

گر خصم او ز اطلس گردون لباس کرد

مانند کرم قز کفن خویشتن تنید

در باغ ملک چون گل اقبال او شکفت

پشت عدو بنفشه وش از بار غم خمید

هر کو بساط حضرت میمونش بوسه داد

و آن پرسش و نوازش دلجوی او شنید

از شوق شکر سخن دلگشای او

طوطی جانش از قفس تن برون پرید

نرد مراد باختن آغاز کرد خصم

چون کم زد او اول ازو مهره باز چید

پرواز باز رایت او دشمنی که دید

در گوشه همچو زاغ کمان بایدش خزید

چون از صفای رأی وی آگاه گشت صبح

زد آه سرد از حسد و پیرهن درید

آمد بجوش خون عدوش و بسر نرفت

گفتی که موی او چو زرو خونش برمکید

شاها ز یمن عدل تو امروز در جهان

آن شد که گرگ از نظر میش می رمید

تا در پناه دولت بیدار تست ملک

در خواب رفت فتنه و آشوب آرمید

چندان ز بحر دست تو شد ابر شرمسار

کزوی بجای خوی همه آب حیا چکید

از باغ ملک بوی بهی خاست لاجرم

همچون انار خصم ترا دل ز غم کفید

زلف عروس ملک تو کش نام پرچم است

حبل الله است کش نتواند کسی برید

ز آواز کوس و طبل تو بدخواه را برزم

دیدم که دل چو رایت خفاق میطپید

شاها کمینه بنده میمون جناب تو

کز کاینات حضرت عالیت را گزید

شیرین نکرد از عسل روزگار کام

تا کی زمانه منج صفت خواهدش گزید

وقتست اگر برین دل رنجور ناتوان

خواهد نسیم گلشن الطاف او وزید

تا ماه و آفتاب برین کاخ زر نگار

خواهند روز و شب ز پی یکدگر دوید

عمر تو همچو ماه نو ای آفتاب ملک

بادا اگر چه قافیه دالست بر مزید