گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

امروز در زمانه دلم شاد و خرم است

وین خرمی ز مقدم دستور اعظم است

دستور جانپناه که با دولت جوان

از بدو فطرتش خرد پیر همدم است

دارای ملک و دین که ز یمن وجود او

بنیاد دین و قاعده ملک محکم است

والا علاء دولت و ملت محمد آنک

خلقش بخاصیت دم عیسی مریم است

جان و جهان مکرمت آنکس که ذات او

از روی لطف صورت روح مجسم است

تریاق جانفزای کند لطف شاملش

آن قطره را که در بن دندان ارقم است

از شعله های آتش تیغ چو برق او

پیوسته تب ملازم اعضای ضیغم است

از بیم شیر رایت عدلش همیشه گرگ

در حفظ گوسفند چو کلب معلم است

پیوسته زلف زنگی شب بهر رایتش

بر نیزه شهاب بکردار پرچم است

دائم ز غیرت کف گوهر فشانش ابر

با سینه پر آتش و با چشم پر نم است

درگاه اوست قبله آمال اهل فضل

زان چون حریم کعبه منیع و مکرم است

ایصاحبی که حکم قدر اقتدار تو

همچون قضای گنبد دوار مبرم است

رایش گشاد پرده پوشیدگان غیب

وین بس شگفت نیست جهان نیز محرم است

نرگس نشان سروری اندر جبین تو

بیند اگر چه در بصرش آفت تم است

سوسن اگر بمدح تو رطب اللسان شود

گوید بده زبان سخن ار چه که ابکم است

هنگام بخشش و گه کوشش وجود تو

رشک روان حاتم طائی و رستم است

ذات تو عالمیست که در وی فساد نیست

نی نی که ذات پاک تو اقبال عالم است

از خاک درگه تو سرشتند در ازل

آن گل که اصل خلقت حوا وآدم ا ست

ذات تو در زمان ز فلک گر مؤخر است

اما ز راه مرتبه بروی مقدم است

نعل سمند تست مه نو وزین شرف

همواره گوشواری چرخش مسلم است

از تیغ آبگون تو دیدست در جلال

دشمن دلیل قاطع ازین روی ملزم است

ای سروریکه آیت عدل است کلک تو

و آنگاه آیتی که در او ملک مدغم است

در روزگار عدل تو شاید که عاقلان

گویند بره با بچه شیر توأم است

ابن یمین چو مادح خاک جناب تست

در نظم وی نگر که بلطف آب زمزم است

با مدحت تو ضم کنم اکنون دعای خیر

آن به که با مدیح دعا نیز منضم است

پیوسته باد توسن ایام رام تو

تا اشهب زمانه مصلی ادهم است

باشی چو جم برؤیت و چون جام جم برأی

چندانک خلق را سخن از جام و از جم است