گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

عهدیست تا نصیبه ما از جهان غم است

حال دل از فلک چو فلک نیک بر هم است

در عالم از فراغت خاطر اثر نماند

آری مگر فراغت از آن سوی عالم است؟

در مدت جوانی و در عهد کودکی

ما را چه روز رنج و چه هنگام ماتم است؟

در بر مراد خویش یکی دم نمی زند

از بس که با حوادث ایام درهم است

جستم ز روزگار دمی خوش، زمانه گفت

چیزی مجوی بیش که اندر جهان کم است

در دست ماست خاتم اقبال و کار عیش

هر روز با شگونه تر از نقش خاتم است

کردم مسلم درین عهد کم کسی است

کورا ز روزگار دلی خوش مسلم است

دارم هر آن چه باید از اسباب خرمی

اما خلاف در دل آزاد و خرم است

هر عشرتی که بی دل فارغ کنی هباست

هر شادیی که از سر وحشت کنی غم است

خود غم مگیر با که زنم دم که در جهان

نه یار دلنواز و نه دلدار محرم است

ای غم به آخر آی! که خامی بسی نمود

این رنج ها که در خم این سبز طارم است

دیدم روی غصه کنون وقت خوشدلی است

خوردیم ز خم فتنه، کنون جای مرهم است

انصاف ده! که قسمت ما غم بسی رسید

گر زانکه در جهان غم و شادی مقسم است