گنجور

 
ابن حسام خوسفی

نگار من همه آیین دلبری دارد

ولی زعاشق بیچاره دل بری دارد

لبش به بوسه گر اب حسات می بخشد

به غمزه شیوه ی جور و ستمگری دارد

چنانکه در رخ او آیت ید بیضاست

فریب نرگس او سحر سامری دارد

چو من رقیب گر آشفته و پریشان است

عجب مدار که او چشم بر پری دارد

خیال روی بتان می پرستد ابن حسام

مگر طریق و ره و رسم آزری دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آذر بیگدلی

دلم، که شکوه ز بیداد دلبری دارد؛

ستمکشی است که یار ستمگری دارد

بآن درخت، زیان یا رب از خزان مرساد؛

که زیر سایه ی خود، مرغ بی پری دارد!

ز شوق، دل چو کبوتر طپد بسینه مگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه