گنجور

 
ابن عماد

در غصه هجر اگر بمیرم

حقا که دل از تو برنگیرم

جز سینه سپر نسازم ای دوست

گر غمزه تو زند به تیرم

تو خسرو کشور جمالی

من بنده عاجز فقیرم

از روی کرم بگیر دستم

کافتاده و بی‌دل و اسیرم

عشق رخت ای صنم بر آورد

از بخت جوان و عقل پیرم

ای سرو سمن‌عذار گل‌بوی

پیش قد و قامت تو میرم

عمری‌ست که در هوای مهرت

سرگشته چو ذرۀ حقیرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

زنهار مرا مگو که پیرم

پیری و فنا کجا پذیرم

من ماهی چشمه حیاتم

من غرقه بحر شهد و شیرم

جز از لب لعل جان ننوشم

[...]

سعدی

گر من ز محبتت بمیرم

دامن به قیامتت بگیرم

از دنیی و آخرت گزیر است

وز صحبت دوست ناگزیرم

ای مرهم ریش دردمندان

[...]

اوحدی

صد بار ز مهرت ار بمیرم

یک ذره دل از تو بر نگیرم

از شهرم اگر برون کنی سهل

بیرون مگذار از ضمیرم

از من نسزد شکایت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه