گنجور

 
بلند اقبال

گوئیم عاشقیم وز هجرت نمرده ایم

گویا هنوز بهره ز عشقت نبرده ایم

امروز در زمانه منجم چوما مجو

شب تا سحر ز بس همی اختر شمرده ایم

شرحی ز شوق وصل تونتوان بیان نمود

از دردهجر بسکه غمین وفسرده ایم

عشق تو نقش بست چوما را به لوح دل

از لوح دل علایق هستی سترده ایم

دامان ما چوچهر توگردیده لال گون

از راه دیده خون دل از بس فشرده ایم

مستیم آنچنان که ندانیم پا ز سر

هستیم در خیال تو صهبا نخورده ایم

شد چون بلنداقبال اقبال ما بلند

تا دل به دست عشق تودلبر سپرده ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم

دل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم

چون در حریم میکده مستان نوا کنند

ما هم برآوریم صدایی نمرده ایم

در اشک ما مبین بحقارت که این شراب

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بابافغانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه