گنجور

 
بلند اقبال

عقل است همچوشمع بر آفتاب عشق

ساقی بیا بده قدحی از شراب عشق

با اینکه عقل پادشه هفت کشور است

دیدم پیاده بود دوان دررکاب عشق

چون جای گنج گشته به ویرانه نیست غم

گر گشته است جان ودل من خراب عشق

خواهم که خون شود دل و بیرون رود ز چشم

چون گشته در میانه دل من حجاب عشق

هر کس نشسته بر دل وجانش غبار غم

آن به که شستشو کندش با گلاب عشق

عشق است عین دوست بود دوست عین عشق

دانی چه گویم آگهی ار از حساب عشق

اقبال من چونخل قد دوست شد بلند

ز الطاف بی نهایت عالیجناب عشق

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

عیبم مکن اگر (که) من هستم (خراب) عشق

کایزد سرشت (آبم و) خاکم بآب عشق

ساقی بیار (می) که برنکشد از چه غمم

سررشته خرد که درو نیست باب عشق

چون نحل موم کار خرد گرچه دلرباست

[...]

صائب تبریزی

جان آرمیده می‌شود از اضطراب عشق

این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق

صبح قیامت از دهن خم کند طلوع

چون بر لب آورد کف مستی شراب عشق

مغزش ز جوش پرده افلاک می‌درد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه