گنجور

 
بلند اقبال

ای بلبل بی دل منال آخر گلت پیدا شود

اردیبهشت آید ز نو وز سر جهان برنا شود

من هم دلی دارم غمین از هجر یار نازنین

امید دارم کز کمین چون فروردین پیدا شود

من هرچه می گویم به من بوسی دهی گوئی که لا

زآن لاله رو خواهددلم آسوده از الا شود

جنی که من دارم به تن گورو بر جانان من

کآب روان از هر کجا لابد سوی دریا شود

بگذار جان و دل به کف شو پیش تیر اوهدف

باران رود چون در صدف ز آن لوء لوء لا لا شود

تا کی زدنیا غم خوری به باشد ار غم کم خوری

زیرا که دنیا را غنی ناید اگر بی ما شود

گفتم بلند اقبال را آشفته گوئی تا به کی

گفتاکه در زنجیر آن گیسو مرا تا جا شود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود

تا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود

صد چشم پاکان در رهش وین دیده آلود هم

آن بخت کو کان شوخ را این دیده زیر پا شود

گفتم، فلان دیوانه شد، گفتا، چه غم دارد مرا؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه