گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
بیدل دهلوی
 

می‌آید از دشت جنون گردم بیابان در بغل

توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل

سودایی داغ ترا از شام نومیدی چه غم

پروانهٔ بزم وفا دارد چراغان در بغل

از وحشت این تنگنا هرکس به رنگی می‌رود

دریا و مینایی به‌ کف صحرا و دامان در بغل

از چشم خویش ایمن نی‌ام ‌کاین قطرهٔ دریا نسب

دارد به وضع شبنمی صد رنگ توفان در بغل

رسوای آفاقم چو صبح از شوخی داغ جنون

چون آفتاب آیینه‌ای پوشید نتوان در بغل

گرید به حال آگهی ‌کز غفلت نامحرمی

چون چشم اعمی‌ کرده‌ام آیینه پنهان در بغل

خاک من بنیاد سر در حسر ت چاک جگر

وقتست چون‌ گرد سحر خیزد گریبان در بغل

کام دل حسرت‌ گدا حاصل نشد از ما سوا

عمریست می‌خواهد ترا این خانه ویران در بغل

ای‌ کارگاه وهم و ظن نشکافتی رمز سخن

اینجا ندارد پیرهن جز شخص عریان در بغل

دکان غفلت وا مکن با زندگی سودا مکن

خود را عبث رسوا مکن زین سود نقصان دربغل

بیدل ندارد بزم ما از دستگاه عافیت

چشمی‌که‌گیرد یک دمش چون شمع مژگان در بغل

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
منبع اولیه: بیدل نشر نگاه
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.