گنجور

 
بیدل دهلوی

تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل

خون دو جهان ریخت به دامان تغافل

بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروز

گل‌ کرده تبسم ز نمکدان تغافل

آنجا که تماشای تو منظور نظرهاست

چندین مژه چاکست گریبان تغافل

برگیست لبت از چمنستان تبسم

موجیست نگاه تو ز عمان تغافل

گیسوی تو مدّ الف آیت خوبی

ابروی تو بسم‌الله دیوان تغافل

امید به راه تو زمینگیر خیالیست

شاید نگهی واکشد از شان تغافل

چشم تو به این مستی و پیمان شکنیها

نشکست چرا ساغر پیمان تغافل

فردا که به قاتل‌ گرود خون شهیدان

دست من خون ‌گشته و دامان تغافل

صد صبح نمک بر جگر خستهٔ ما بست

آن غنچهٔ نشکفته نمکدان تغافل

در عشق تو دیگر به چه امید توان زیست

ای آینهٔ لطف تو برهان تغافل

عمریست‌ که دل تشنه لب دور نگاهیست

یارب که بگردد سر مژگان تغافل

بیدل شرری‌ گشت و به دامان نگه ریخت

گردی‌ که نکردیم به میدان تغافل

 
sunny dark_mode