گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۳۷

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

از لب خامش زبان واماندهٔ کام است و بس

بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس

مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتن

گوش‌مینا حلقه‌ای گر دارد آن جام است وبس

تا نفس باقی‌ست نتوان بست بال احتیاج

این غناهایی‌که ما داربم ابرام است و بس

از نشان ‌کعبهٔ مقصود آگه نیستم

اینقدر دانم که هستی‌ساز احرام است و بس

وادی امکان ندارد دستگاه وحشتم

هر طرف جولان‌ کند نظاره یک گام است و بس

بسته است از موی چینی صورتم نقاش صنع

صبح ایجادم همان ‌گل‌ کردن شام است و بس

دستگاه ما و من چون صبح برباد فناست

صحن این‌ کاشانه‌ها یکسر لب بام است و بس

کاش از خجلت شرارم برنمی‌آمد ز سنگ

سوختم از شرم آغازی که انجام است و بس

برپر عنقا تو هر رنگی‌که می‌خواهی ببند

صورت آیینهٔ هستی همین نام است و بس

بیش از این نتوان به افسون محبت زیستن

داغم از اندیشهٔ وصلی‌ که پیغام است و بس

پختگی دیگ سخن را باز می‌دارد ز جوش

تا خموشی ‌نیست بیدل مدعا خام‌ است و بس



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.