گنجور

 
بیدل دهلوی
 

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا

چشم‌عصمت سرمه‌خواندگرد دامان تو را

بسکه بر خود می‌تپد از آرزوی ناوکت

می‌کند در سینه دل هم‌کار پیکان تو را

در تماشایت همین مژگان تحیر ساز نیست

هر بن مو چشم قربانی‌ست حیران تو را

گلشن‌از اوراق‌گل عمری‌ست‌پیش عندلیب

می‌گشاید دفتر خون شهیدان تو را

درگرفتاری بود آسایش عشاق و بس

آشیان از حلقهٔ دام است مرغان تو را

سرمه از خاک شهیدان‌گر نینگیزد غبار

کیست تا فهمد زبان بینوایان تو را

غیر جرم عشق در آزار ما آزردگان

حیله بسیار است خوی ناپشیمان تو را

طیلسان را از غبار خود به‌دوش افکندنست

تا توان بستن به دل احرام دامان تو را

پیکر مجنون به‌تشریف دگرمحتاج نیست

کسوت خارا همان زیباست عریان تو را

نشئهٔ عمر خضر جوش دوبالا می‌زند

گر عصا گیرد بلندیهای مژگان تو را

می‌تواند دقتم فرق شکست از موج‌کرد

لیک نشناسم ز رنگ خویش پیمان تو را

ای دل‌گم‌کرده مطلب هرزه نالی تا به‌کی

جوش ابرامت اثرگم کرد افغان تو را

تا شوی یک چشم رسوای تماشای بتان

چون مژه صد چاک می‌بایدگریبان تو را

بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد

جدول رنگ بهار اوراق دیوان تو را

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.