گنجور

 
بیدل دهلوی
 

اول ،‌در عدم‌، دهنت باز می‌کند

تاکاف و نون تهیهٔ آواز می‌کند

آهنگ صور خیز تو در هر نفس زدن

ساز هزار عالم ناساز می‌کند

هرگاه می‌دهی به زبان رخصت سخن

جبریل بال می‌زند و ناز می‌کند

نیرنگ اعتبار بهار تجددت

با هم چه رنگها که نه‌ گلباز می‌کند

شام ابد به جیب تو سر می‌برد فرو

صبح ازل زتو سخن آغاز می‌کند

هر رنگ و بو که می‌دمد از نوبهار صنع

آیینهٔ خیال تو پرداز می‌کند

گر فطرت تو پر نزند در فضای قدس

خاک فسرده راکه فلکتاز می‌کند

زبن‌باغ ‌نی دمیدن صبحی‌ و نی‌ گلی‌ست

سحرآفرین تبسمت اعجاز می‌کند

این عرصه تا کجا نشود پایمال ناز

رخش تعین تو تک و تاز می‌کند

روز و شبی در انجمن اعتبار نیست

چشم تو می‌زند مژه و باز می‌کند

بیدل تآملی که در این گلشن خیال

رنگ شکستهٔ تو چه پرواز می‌کند