گنجور

 
بیدل دهلوی
 

به‌تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

مگر شکستن دل پرکند ایاغ مرا

شبی‌که دیده‌کنم روشن از تماشایت

فتیله مدتحیربو‌د چراغ مرا

ز برق یأس جگرسوز باده‌ای دارم

که شعله نیزنبوسد لب ایاغ مرا

نشاط باده به مینای غنچگیها بود

شکفتگی همه خمیازه‌کرد باغ مرا

خمار شیشهٔ چرخ از نگونی‌اش پداست

چسان علا‌ج‌کندکلفت دماغ مرا

در ابروی تو شکن‌پرورد تغافل چند

مقام فتنه مکن‌گوشهٔ فراغ مرا

هزاررنگ ز بخت سیاه من‌گل‌کرد

زمانه شوخی طاووس داد زاغ مرا

چوموج سرمه نهانم به‌چشم خوش نگهان

زحلقهٔ رم آهوطلب سراغ مرا

فسردگی مطلب از دلم‌که در ایجاد

به تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا

مگر ز ناله تهی‌گشت سینهٔ بیدل

که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا