گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

چه وقت موی سیپدست روز برنایی

چه روز زحمت پیری است وقت زیبایی

مرا که اول عهد جوانی امروزست

شبم چو روز همی گردد اینت رسوایی!

رواست کز پی موی سیاه دل تنگم

که در میان سیاهی است نور بینایی

تو ای زمانه چه دیدی در آنکه پیش از وقت؟

عبیر بر سر کافور تازه اندایی

تو ای سپید موی! از خدای شرمی دار

نه وقت تست که تو از کمین برون آیی

مرا بنفشه چو نورسته است هم شاید

گرم بنفشه به برگ سمن نیالایی

اگر چه موی سیاه و سپید هر دو یکی است

مرا که فارغم از تازگی و برنایی

ولیک خوش نبود کز سپید کاری خویش

ز ظلم موی سپیدم به خلق بنمایی