گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

ای لعل تو دستگیر شکر

وی جزع تو پایمرد عبهر

هم جزع ترا سپهر در دام

هم لعل ترا ستاره در بر

واداشته ای مه فلک را

در چنبر زلف لاله پرور

هرماه نحیف از آن شود ماه

تا بو که برون جهد ز چنبر

کس را ز تو نیست از تر و خشک

الا لب خشک و دیده تر

طفلی تو و بر لبت حلالست

خون دل ما چو شیر مادر

یک روز بخند با حریفان

تا خون گرید زرشگ شکر

یک راه بر آی گرد مجلس

تا خاک کند ستاره بر سر

بر نه به لبم لب، ار ندیدی

در چشمه آتش آب کوثر

دریاب مجیر را که چون او

با عشق تو کم شود مجاور

هر چند که آمدند با تو

نه چرخ و سه روح و چار گوهر

با فر خدایگان به آمد

از هشت بهشت هفت کشور

فهرست جلال و شاه اعظم

قانون کمال و سعد اکبر

جم ملکت و جام بین منوچهر

افلاطون فکر و آسمان فر

عیسی نفسی که پای عرشش

از قمه کرسی است برتر

عالم به سجل و خط تأیید

ملکی است به نام او مقرر

اقبال ازل به طوع و رغبت

در شکل کلاه اوست مضمر

سبحان الله که مشکل عقل

چون گشت بنانش را مسخر

در خطه عفو او درختی است

چون طوبی سبز و سایه گستر

در ورطه خشم او نهنگی است

آتش دندان و اژدها خور

زیر تتق سپهر چون او

کم دید عروس ملک شوهر

در صحن سرای کبریایش

نزهتگاهی است گوی اغبر

در بزم جلال جانفزایش

نرگس دانی است چرخ اخضر

در نسخت بیت های مدحش

از بهر شرف شود مکرر

روزی که شوند تنگ میدان

از حادثه قضا دو لشکر

در آتش حمله های گردان

چون برگ سمن شود سمندر

ز آسیب اجل گسسته بینی

جوهر ز عرض عرض ز جوهر

از خاک کنند باد پایان

این گنبد آبگون مزور

چون بید بنان شود بعینه

بازوی یلان ز تیر و خنجر

سر کیسه گشاده نسر طایر

تا کاسه سر برد بدو در

صف های کشیده همچو طومار

در هم شکنند همچو دفتر

در معرکه رند استخوان رند

از پرده دل شود توانگر

در پنجره عدم جهد روح

از ناوک پنجه دو صفدر

بر سوگ شود سیاه جامه

این کهنه عروس سبز چادر

بر یغلق شاه بینی آن روز

جبریل امین فگنده شهپر

گردون چو نثار بر رکباش

دامن دامن فشانده اختر

آواز بلند کرده کیوان

کای میوه شاخ طوس و نوذر

رایات تو تا ابد چنین باد

منصور و مؤید و مظفر

ای ملک تو بر ازل مقدم

وی نسل تو از ابد مؤخر

خاقان لقبی نه یاسمین ملک

سلطان نسبی نه نرگس افسر

هر روز برید اهل مشرق

باشد بر شاه قرص انور

یعنی که چو سنجر از میان شد

برفست کسی به جای سنجر

سوگند به صانعی که گردون

در حلقه حکم اوست مضطر

پاکی که ازوست مرکز خاک

چون مهره فتاده در مششدر

کان خضر صفت تویی که گیری

آفاق به تیغ چون سکندر

مگذار که داعیان اقبال

مانند ز تو چو حلقه بر در

خواند همه شب ثنای جانت

الحمد چو قل هوالله از بر

با لطف تو زود خواهد آمد

آذار به دستبوس آذر

با خشم تو زود خواهد افروخت

از پیرهن بنفشه آذر

زنهارم ده که خاطرم را

زین بیش سخن نشد میسر

گر بنده به رسم خدمت شاه

نامد چو سخنوران دیگر

معذور بود که بزم خسرو

دریا صفت است و بنده لنگر

خود زشت بود که گاو ریشی

آید ببر تو رخت بر خر

در بزم تو باد پیش ناهید

از قرصه آفتاب ساغر

مدح تو نوشته تا قیامت

فربه سخنان به کلک لاغر