ساقی بده آن می مغانه
اکسیر حیات جاودانه
تا پیر مغان شود غلامت
درده چو مغان می مغانه
طامات چه میکنی و سالوس
رو چنگ طلب کن و چغانه
آن باده که در بلور صافی
روخی است به رنگ ناردانه
معجون فرح می است زیرا
تا غم کند از میان کرانه
گر نیست مروق صبوحی
کو داروی جرعه شبانه
بازار خرد همه فسانه است
هان تا نخوری تو زآن فسانه
ناصر چو زمانه را بقا نیست
زنهار مخور غم زمانه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گویند که نیکبخت و بدبخت
هست از همه چیز در فسانه
یک جای دو خشت پخته بینی
پخته به تنور در میانه
این بر شرف مناره افتد
[...]
بادا همه ساله ذخرة الدین
آسوده ز فتنه زمانه
شهزاده شیر دل فریدون
آن چون پدر از جهان یگانه
میری که ز قدر درگهش را
[...]
ز آمیزش این چهارگانه
شد خوشنمک این چهارخانه
ای راه تو بحر بی کرانه
عشق تو ندیم جاودانه
از عشق تو صد هزار آتش
در سینه همی زند زبانه
گر بنماید زبانهای روی
[...]
آن بحر محیط بیکرانه
و آن نور بسیط جاودانه
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.