ساقی بده آن می مغانه
اکسیر حیات جاودانه
تا پیر مغان شود غلامت
درده چو مغان می مغانه
طامات چه میکنی و سالوس
رو چنگ طلب کن و چغانه
آن باده که در بلور صافی
روخی است به رنگ ناردانه
معجون فرح می است زیرا
تا غم کند از میان کرانه
گر نیست مروق صبوحی
کو داروی جرعه شبانه
بازار خرد همه فسانه است
هان تا نخوری تو زآن فسانه
ناصر چو زمانه را بقا نیست
زنهار مخور غم زمانه