گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

ای درآورده بازی اصلاح

وز تو در ناله تاجر و فلاح

‌تا تو در بند شهوتی و غضب

از تو ناید به حاصل این مطلب

تا طمع بر تو پادشا باشد

طمع عافیت خطا باشد

هرچه تو ریش بیش جنبانی

دان که افسار خویش جنبانی

این سر و روی و سبلت جنبان

بهر فاطی نمی‌شود تنبان

مردمانی که از تو آگاهند

همگی مرگت از خدا خواهند

خویش را دایهٔ وطن خوانی

مصلح حال مرد و زن خوانی

لیک از آن دایه‌ای که تا بودست

سر پستان به زهر آلودست

دایه کز کودکش فراغ بود

زو دل باب و مام داغ بود

دور شو ای پلید دامن چاک

دل ما را ز دامن تو چه باک

مثلست این که سوزد از حدثان

مام را قلب و دایه را دامان

تو هم ای دایه زبن هنر بشکن

دل ما سوختی دگر بس کن

ما نخواهیم خیر، شر مرسان

منفعت پیشکش‌، ضرر مرسان

هرچه سرزنده بود درکشور

زنده کردی به گورشان یکسر

آن که را بود قریه‌ای در نور

وان که را بدکلاته‌ای به کجور

قصد ملک و دکانشان کردی

بعد از آن قصد جانشان کردی

این به کرمان نشسته بر سر راه

وآن گدایی کند به کرمانشاه

وان که دشتی به دینور دارد

یا به کرمانشه آبچر دارد

سرش از غصه درگریبانست

منزلش کوچه غریبانست

طبرستانیان صاحب فر

همه در ری به دوش هشته تبر

شده تاریک روزگار همه

به گدایی کشیده کار همه

هرکه خود را ز توکنارکشید

سختی از دست روزگارکشید

وان که شد با مظالم تو شر‌بک

ساخت خود را به حضرتت نزدیک‌

پس ده سال خدمت از دل و جان

یافت پاداش گور یا زندان

وان که عیب تو گفت رویاروی

وزحقیقت نگشت یک سرموی

یا بمیرد به فقر و خون‌جگری

یاکشد حبس و نفی و دربدری

به خراسان فتد صفاهانی

به صفاهان رود خراسانی

دور از زاد و رود وتوشه و زاد

آن به خرجرد و این به شمس‌آباد

اهل ملک از توانگر و محتاج

ناف هشتند زیر بار خراج

خانهٔ خاص و عام ویران کشت

همهٔ خانه‌ها خیابان گشت

دکهٔ پیر زال شد میدان

لیک میدان مشق شد دکان

کاخ پیر عجوز تل کردند

پس خریدند و مستغل کردند

به چه کار این‌ همه عقار ترا؟‌!

وبن‌همه مستغل چه کار ترا؟‌!

پادشا کاو ضیاع گرد آرد

خوبش را پادشاه نپندارد

ورنه کشور ضیاع پادشه است

ملک یکسر ضیاع پادشه است

ملک ضایع‌، ضیاع شاه‌، آباد

پادشاهی چنین به ملک مباد

شه کجا ملک خوبش یغما کرد

گربه باشد که زاد بچه و خورد

خسروان ملک خود چنین نبرند

همهٔ گربکان چنین ندرند

جیب مردم ز سیم و زر خالی

پر زرانبار حضرت عالی

به جز از چند صاحب منصب

وآن وزبر و وکیل لامذهب

باقی خلق جمله در تعبند

وز خدا مرگ ظالمان طلبند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]