گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

با نی گفتا بلوط شرمت باد

زان جسم نوان و پیکر ساده

از مادر دهر رو شکایت کن

تا از چه تو را بدین نمط زاده

بر من بنگرکه پیکرم چون کوه

پیش صف حادثات استاده

کالای مرا همی برد دهقان

برکتف ستور و پشت عراده

غرید بسی زکبر و استغنا

چو غرش مست ازتف باده

نی گفت ز صد توانگر والا

بهتر یک ناتوان افتاده

من خود نی‌ام و به‌نیستی شاکر

وز محنت هست و نیست آزاده

ناگه بادی قوی وزیدن را

آغاز نمود و نی شد آماده

خم گشت‌و سجود برد نی‌برخاک

چون سجدهٔ زاهدان به سجاده

استاد بلوط پیش باد اندر

چون دیوی دست و پا به‌قلاده

و آخر ز هجوم‌ باد پیچان گشت

و افتاد ز پای‌، سر ز کف داده

بشکست‌وفتادو جان‌به‌مالک داد

لب بسته ز عجز و دیده بگشاده

دیدیم پس از دمی که باد استاد

استاده نی و بلوط افتاده