گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

مکن حدیث سکندر که اندرین کشور

«‌فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر»

جوان چو آید باطل شود فسانهٔ پیر

عیان چو آید ویران شود بنای خبر

خبرگزافه بود گوش برگزافه منه

فسانه بافه بود در فسانه رنج مبر

خبر دهند که اسفندیار بر درگنگ

چگونه برد سپاه وچگونه راند حشر

چگونه برد خشایارشا سپه به اروپ

چگونه کرد از آن تنگنای بحر گذر

خبر دهند که از خرد کشور یونان

به آسیای کبیر اندر آمد اسکندر

هم او در اول یک کارزارکرد و سپس

براند در همه‌جا بی‌منازعی لشکر

به مغزش اندر بد پویه ی جهان گیری

به نفع خویش همی کرد کوشش بیمر

به خیر خویش همی کرد کارهای بزرگ

که نی رضای خدا بد در او نه خیر بشر

خبرنگاران نیز از فتوح ناپلئون

بسی دهند نشان و بسی دهند خبر

که خود به نمسه و ایتالیا چگونه گذشت

همان به مصر چه کرد آن امیر نام‌آور

چگونه راند سپه در بسیط خطه ی روس

به مسکو اندر بر خیره چون فکند شرر

ولیک جهد بناپارت و آن کشاکش نیز

به قصد پادشهی بود، نی به قصد دگر

چنانکه مجلس جمهور را ز بن برکند

به کام خوبش برآمد به تخت ملک اندر

چو بود کوشش او خاصه ی بزرگی او

حدیث او بنه از دست و فضل او مشمر

بنه ز دست حدیث سپاهدار اروپ

به سرگذشت سپهدار آسیا بنگر

ببین که این هنری مرد در زمانه چه کرد

ز جهد وکوشش وتدبیر وهوش و رای وفکر

چومرد رای فزونی به نفع خوبش کند

شگفت نیست اگر بر فلک فرازد سر

شگفتی و عجب آنجا است کافریده ی خاک

به رامش دگران چنگ در زند به خطر

به قصد خدمت ملت‌، به قصد یاری نوع

همی به خویش پسندد هزارگونه ضرر

بسان میر مظفر سپهبد اعظم

که آسمان فتوح است وآفتاب ظفر

اگر به منظرگوئی ستوده منظر او

نشان نیکی طبع است و پاکی مخبر

اگر به همت گوئی دلیل همت اوست

هرآنچه بینی و دیدی به سالیان اندر

اگر به دولت گوئی به نام دولت او

یکی ره طبرستان سپار ونعمت بر

به هرکه بنگری اندر شمال ایران شهر

همه به درگه میرند بنده و چاکر

ز جان و دل همه این میر را پدر خوانند

هزار تحسین بر این بزرگوار پدر

وگر ز اصل و گهر مرد را شرف خیزد

از او که باشد فرخنده‌تر به اصل و گهر

ستوده جد گرامیش احمدبن شمیط

گذاشت عمری در پیشکاری حیدر

بدانگهی که درآمد ز ترکتاز یموت

به هر کران خراسان هزار فتنه و شر

هزار خانه ی مظلوم را به غارت برد

به امر دشمن دین‌، ترکمان غارتگر

بتاخت این هنری مرد جانب گرگان

چنانکه جانب نخجیر شیر شرزهٔ نر

ز باد تیغش چون آب‌، سرد ماند به جای

عدو که بود به هرسو جهنده چون اخگر

اسیر، هرچه بد اندرکمندشان بگرفت

درم بداد و روان کرد سوی جای و مقر

گرفت عهد ز میران کوکلان و یموت

کزین سپس نکشند ازکمند طاعت سر

سپس ببرد به پاداش خدمتی چونین

ز هرکرانه دعای شب و درود سحر

پس ازگزارش آن خدمت بزرگ، امیر

به خدمت وطن مستمند بست کمر

چو دید حال وطن را ز جور خصم دژم

چو دید روز وطن را ز روز مرگ بتر

وطن نه‌، غاری اندوخته به ذلت و جهل

وطن نه‌، چاهی انباشته ز عجب و بطر

همه امیران بدکیش و ریمن و نستوه

همه وزیران نادان و عاجز و مضطر

گشوده شاه ز یکسو به قصد ملت چنگ

چنانکه بازگشاید به قصد تیهو پر

به شهر تبریز اندر بساط دارا گیر

سپاه دشمن از هر کرانه زورآور

ستاده تنها ستارخان و باقرخان

بسان رستم دستان و طوس‌بن نوذر

بگفت هان نتوان بیش از این نشست به جای

که کار ملت مظلوم شد ز دست بدر

سپس به رشت روان گشت با سپاهی کشن

فراشت رایت مشروطه اندر آن کشور

مبارزان دلیر و مجاهدان غیور

در آن دیار رسیدند بی‌حد و بی‌مر

امیر درخور هریک سلاح جنگ بداد

همان تکاور تازی و خنگ راه سپر

مخالفان بزرگ اندر آن دیار شدند

ز دست برد دلیران میر، کوفته سر

چو کار ساخته شد تیغ میر آخته شد

به قصد جستن پیکار و راندن کیفر

نخست جانب قزوین شتافت مرکب میر

که بود ویران از جورخصم زشت سیر

طلایه‌دار سپه پیش رفت و کار بساخت

ببست دشمن و بگشود ره بر آن لشگر

سپاه میر درآمد به شهر، لیک چنان

که گفتی آمده در شهرکاروان گهر

همه به نظم درست و همه به خاطرپاک

همه همایون فال و همه نکو منظر

نه دست برده به تاراج خانهٔ مسکین

نه سر کشیده ز فرمان ایزد داور

رسید میر و بیاراست مجلس ملی

خطیب عدل فروخواند خطبه بر منبر

ز خائنان وطن چندتن به امر امیر

شدند رانده از این خاکدان به‌ملک سقر

سپس به مرکز بیداد خواست کردن روی

خدایگان امیران‌، امیر شیر شکر

چو شاه یافت کش انجام کار باز رسید

ز راه حیله برآورد صورتی دیگر

مثال داد به مشروطه و آشکارا کرد

طریق سلم وفروبست راه بوک ومگر

چو دید ملت باز ایستاد و پای کشید

زجهل غره‌شد وعهد خودنبرد به سر

دگر ره از همه سو خواست جنبش ملی

ز هرکرانه عیان گشت شورش محشر

هم از کرانهٔ قزوین بساحت ری تافت

سهیل رایت اسپهبد بلند اختر

وز آن حدود به میران بختیاری داد

زجنبش خود وپیش آمد امورخبر

امیر دانا «‌سردار اسعد» اندر وقت

زبلدهٔ قم زی ری برون کشید حشر

سپاه خصم هم آمد به کوهسارکرج

که بد به سختی مانند سد اسکندر

شگرف کوهی و در وی هزارگونه بلا

فراخ رودی و در وی هزارگونه خطر

در آن سپاهی با توپ‌های گردون کوب

برآن گروهی با تیرهای خارا در

ز بیم توپ و درازای کوه و تنگی راه

گمان نبدکه بر او برکند سوارگذر

ولیک لشکریان سپهبد پیروز

چنان نبدکه در استند و افکنند سپر

به پیشتازی بیرون شدند مردی چند

که جنگ را همه بودند زاده از مادر

به پشتبانی اقبال و پیشتازی بخت

به کوهسارکرج برشدند چالشگر

ازآن گروه قلیل آن سپه هزیمت یافت

چو خیل پشه که جوید هزیمت از صرصر

وز آن گذر به «‌شه آباد» حمله آوردند

مجاهدان چو به سوی هری سپاه تتر

از آن حدود هم آواره شد سپاه عدو

همه فکنده سلیح و همه گسسته کمر

سپاه میر درآمد زکوهسار برون

به سان سیل که آید زکوهسار به بر

سپاه دیلم پیش آمد از ره ایمن

مجاهد لر گرد آمد از ره ایسر

مجاهدانی رزم‌آزمای و مردافکن

مبارزانی پرخاشجوی و کندآور

همه به راه وطن داده جان خوبش ز دست

همه به یاد وطن کرده خون خویش هدر

همه دویده پی جستن حقوق بزرگ

به چشم پیل دمان و به کام ضیغم نر

همه به طوع دویده به جانب پیکار

نه بر طریقهٔ بیگار و طرزهای دگر

فتاد بر در ری کارزارهای بزرگ

که تا نبیند مردم نیایدش باور

عدو ز دشت پراکنده گشت و شد سوی شهر

بهر گذرگه پرداخته یکی سنگر

همه به سنگر پنهان چو ابر در پس کوه

تفنگشان همه چون برق و توپشان تندر

نشانده بر سر هرکوی‌، شاه کینه سگال

کشیده از بر هر برج‌، خصم دیو سیر

هزار مرد و بهر مرد بر هزار سلاح

هزار توپ و بهر توپ در هزار شرر

بهرکرانی فوجی پیاده حرب طراز

بهر کناری جیشی سواره رزم سپر

سپاه ‌سلطنت آباد نیز از یکسو

میان ببسته پی پاس شاه کین گستر

همه چو غولان نستوده کار و افسون ساز

همه چو دیوان تیره‌روان و افسونگر

نخست میر جهانگیر قصد شهر نمود

که کار را کند آسان و جنگ را یکسر

مجاهدان سپاهان و جنگیان امیر

بتاختند دو رویه بشارسان اندر

بگفت جارچی توپشان بخیل عدو

که هان امیر است از راه لختی آن‌سوتر

نشسته میر به پشت هیون کوه گذار

عقاب گفتی بر تیغ کوه جسته مقر

حسام آخته در دست بدره بار امیر

چو بر کران کشن رود، شاخ نیلوفر

به جز حسامش کز خون خصم رنگین بود

نداده نیلوفر بار، لالهٔ احمر

به چنگ رایتی میر بر درفش کبود

چو ابر شامگهی بر سپهر بازیگر

امیر یکسو، سردار اسعد از یک سو

به خصم حمله نمودند وساختند عبر

سپاه میر تو گفتی که بود باد خزان

عدوی دین‌، شجر خشک و جانش برگ شجر

بلی چو باد وزان بر وزد به شاخ درخت

ازو نه برگ بماند به جای بازو نه بر

سپاه خصم هم اندر میان شارستان

به جیش میر فکندند توپ جان او بر

امیر راد در آن گیر و دار و هایاهوی

به سوی مجلس کنکاش گشت راه سپر

برآن زمین مبارک بداد بوسه ز شوق

گرفت درگه عالیش را ز جان در بر

که از چه زار و درم گشتی ای بهین مقصود

که از چه روی نهان کردی‌ای مهین دلبر

مرا به درگهت ای کاخ عدل آن نظر است

که هست حاجی محنت کشیده را به حجر

سپس به‌ جنگ برآورد دست و فرمان داد

که افکنند دلیران به جان خصم آذر

مجاهدان ز دو سو حمله اندر افکندند

به‌سوی خصم و بپا خاست شورش محشر

ز سهم تیر یلان گشت چشم کیوان کور

ز بانگ توپ گران گشت گوش گردون کر

ز برج‌های بلند وز کاخ‌های شگرف

فکند خصم به شهر اندرون زکینه شرر

ولی چو بود ستاره معین و بخت نصیر

گزند نامد بر لشکر همایون فر

سه‌روز جنگ درافتاد و هم در آخر کار

نصیب جیش سپهدار گشت فتح و ظفر

دو بهره کشته ‌شد از خصم و بهره‌ای خسته

شدند بهرهٔ دیگر دوان به کوه و به در

بزرگ دشمن ملت هم از میان بگریخت

سپرد افسر و دیهیم ملک را به پسر

سپس نشست و کنکاشگاه با دل شاد

ابا سران و امیران‌، امیر دین‌پرور

ز خائنان تبه کار لختی آوردند

به پالهنگ فروبسته دستشان یکسر

به امر مجلس عالی به حکم دین قویم

شدند بدکنشان چوب دار را زیور

بلی درخت خلافی که کاشتند از پیش

برست و دار شد و مرگ تلخ داد ثمر

ایا سپهبد پیروز جنگ دولت یار

ز مهتران جهان نیست با توکس همبر

به مهتران جهان نسبت تو می نکنم

که هرصفت که کنم هست نسبتی منکر

همان تو را به تو نسبت کنم از آنکه تو را

کسی همال نباشد به عادت و به سیر

امیر رزمی و در رزم‌ها نهاده نشان

وزیر جنگی و در جنگ ها نموده اثر

بدین همایون فتحی که کرده‌ای امروز

به روزگار شدی شهره و به دهر سمر

شنیده‌ام که پس از فتح مصر، ناپلئون

به‌سوی شاه‌همی خواست کآورد عسکر

در آن زمین تهی قلعه‌ای رسیدش پیش

که پاسبان نبد افزونش از هزار نفر

به گرد قلعه سپه برنشاند و سنگر خاست

به جنگ دست گشود آن سپهبد صفدر

به چند روز، درانداخت جنگ و کوشش کرد

نیافت بهره در آخر به غیر خون جگر

بدان سپاه فراوان و آن شکوه و جلال

ز برگشودن یک‌ حصن دست شست آخر

تو با سپاهی اندک شدی به مرکز ملک

که بد ز فتح وی اندیشه عاجز و مضطر

سپه کشیدی زی ری که سالیان دراز

کسی به گرد وی اندر نکرده بود گذر

به هر نشیبی فوجی ستاده چون عفریت

به هر فرازی توپی کشیده چون اژدر

به نیم روز شکستی سپاه و بستی خصم

که خیره ماند در آن گیر و دار، وهم و فکر

اگر شکار امیران بود گوزن و غزال

تو باز شاه شکاری و میر شیر شکر

توئی که ساعد بیداد را شکستی سخت

توئی که مجلس اسلام راگشودی در

در آفرین تو اینک بهار مدح سرای

یکی چکامه بیاراست همچو عقد درر

به نام‌، نامهٔ «‌فتح‌الفتوح‌» خواند او را

فرو نگاشته نام سپهبدش به زبر

بدان طریق بگفتم من این قصیده که کفت

«‌فسانه کشت وکهن شد حدیث اسکندر»