گنجور

 
آذر بیگدلی

ای به سیما، همان که می‌دانی؛

تو شهی، ما همان که می‌دانی

ز آستان تو، عاشقان رفتند؛

مانده بر جا همان که می‌دانی

کوهکن، جان ز شوق کند که داشت

کارفرما همان که می‌دانی

چون خرامان به گلشنت بیند

افتد از پا همان که می‌دانی

صبح نوروز، روی روشن تو؛

شام یلدا همان که می‌دانی

باشد آذر، که شاد بنشینم

یک نفس با همان که می‌دانی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
آذر بیگدلی

به یک ایما، همان که می‌دانی

برد از ما همان که می‌دانی

عارضت از بهار خط، چمن است

چمن‌آرا همان که می‌دانی

شمع، تو: ما، همین که می‌بینی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه