گنجور

 
آذر بیگدلی

مرا بجرم وفای من از جفا کشتی

جفا نگر، که چو دیدی ز من وفا کشتی!

بآن گناه، که بیگانه را کسی بکشد

تو بیوفا، همه یاران آشنا کشتی

نشد ز قید تو مرغی رها، مگر مرغی

که گر ز کنج قفس کردیش رها کشتی

چو آگه است خدا، روز حشر عذرت چیست؟!

نهان ز خلق اگر امروزت از جفا کشتی؟!

فغان ز کشتنم، اکنون که زنده از جورت

کسی نماند که گوید: مرا چرا کشتی؟!

ز خیل بیگنهان، کس نماند در کویت

به تیغ جور مرا بیگناه تا کشتی

میان مردم عالم، بس است این طعنت

که پادشاه جهان بودی و گدا کشتی

چو شد شکار تو مرغ دلم، نمیدانم

که داریش بقفس باز اسیر، یا کشتی؟!

چه خواجه ای تو، که هر بنده را که دانستی

نمیکند بتو دعوی خونبها کشتی؟!

مرا که درد نکشت، ای طبیب حیرانم؛

چه دشمنی بمنت بود، کز دوا کشتی

بخاک پای تواش تا سپارم از یاری

بگو که آذر بیچاره را کجا کشتی؟!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی

ببین برای که ای بی‌وفا کرا کشتی

بر آن دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر

چراغ انجمن افروز عشق ما کشتی

رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت

[...]

رفیق اصفهانی

بسی ز اهل وفا گرچه از جفا کشتی

به این جفا که مرا می کشی که را کشتی

برای غیر مرا کشتی آفرین بر تو

که بهر خاطر بیگانه آشنا کشتی

ز شادی غم من وز غم جدائی تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه