گنجور

 
آذر بیگدلی

روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبی

آفتاب عجبی دارم و ماه عجبی

خط چون سبزه اش، از چهره ی چون گل زده سر

از زمین عجبی، رسته گیاه عجبی

دید آن مه گنه بیگنهی از من و، کشت؛

بیگناه عجبی را، بگناه عجبی

چه عجب گرد هم از دست دل و دین؟ که بناز

شوخ چشم عجبی، کرد نگاه عجبی!

دیدم از طرف بناگوشی و، کنج دهنی؛

خط سبز عجبی، خال سیاه عجبی

لقب عاشق و معشوق، گر از من پرسند

من گدای عجبی گویم و شاه عجبی

تنم از اشک گدازد، دلم از آه چو شمع

آذر، اشک عجبی دارم و آه عجبی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بلند اقبال

دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی

به سر از نافه چین هشته کلاه عجبی

گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماند

کرد بر روی من از خشم نگاه عجبی

نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاه

[...]

محیط قمی

عشق بخشنده مرا حشمت و جاه عجبی

از دل و آه سحر ملک و سپاه عجبی

رهنما عشق بود راه طلب ملک فنا

رهنمای عجبی دارم و راه عجبی

شرف خدمت درویش گرت دست دهد

[...]

صفای اصفهانی

با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبی

برده ماه عجبی دل به نگاه عجبی

طالب زلف تو دل بود شد ایدر ز نخست

به گناه عجبی رفت به چاه عجبی

من و چشم سیهش روز جهان کرد خراب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه