روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبی
آفتاب عجبی دارم و ماه عجبی
خط چون سبزه اش، از چهره ی چون گل زده سر
از زمین عجبی، رسته گیاه عجبی
دید آن مه گنه بیگنهی از من و، کشت؛
بیگناه عجبی را، بگناه عجبی
چه عجب گرد هم از دست دل و دین؟ که بناز
شوخ چشم عجبی، کرد نگاه عجبی!
دیدم از طرف بناگوشی و، کنج دهنی؛
خط سبز عجبی، خال سیاه عجبی
لقب عاشق و معشوق، گر از من پرسند
من گدای عجبی گویم و شاه عجبی
تنم از اشک گدازد، دلم از آه چو شمع
آذر، اشک عجبی دارم و آه عجبی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت یک معشوقه اشاره دارد و شاعر با توصیف ویژگیهای ظاهری او مانند چهرهای چون گل و خطی سبز به بیان احساسات عاشقانهاش میپردازد. شاعر از تضادهای بین عشق و گناه صحبت میکند و میگوید که چگونه دل و دین تحت تاثیر جذابیت معشوق قرار میگیرند. همچنین، شاعر از حالاتی چون اشک و آه که نشاندهندهی درد عشق است، یاد میکند و در نهایت خود را به عنوان گدای عشق و معشوق را به عنوان شاه عشق معرفی میکند. این ترکیب احساسات، زیبایی و درد عاشقانه را به خوبی به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: هر روز و شب، به خاطر چهره زیبا و درخشان آن پادشاه، احساس شگفتی میکنم که مثل آفتاب و ماه نفسگیر و حیرتانگیز است.
هوش مصنوعی: خطی که مانند سبزه است، از چهرهای شبیه گل بیرون آمده و این نشاندهندهی رویش گیاهی شگفتانگیز است.
هوش مصنوعی: آن ماه زیبا، که بدون هیچ گناهی است، نگاهی به من کرد و به خاطر این بیگناهیام را کشت. واقعاً عجیب است که یک بیگناه، به خاطر گناهی عجیب مورد قضاوت قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: چقدر عجیبه که دل و دین به خاطر هم جمع شدهاند! آنهم به خاطر ناز و بازیگوشی چشمی که نگاهی عجیب و غریب دارد!
هوش مصنوعی: در یک لحظه، متوجه نشانهای شگفتانگیز شدم که از کنار گوش و گوشه دهان فردی دیده میشد؛ خطی سبز و خالی سیاه که بسیار جالب و جذاب به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: اگر از من درباره عاشق و معشوق بپرسند، من خواهم گفت که من یک گدا هستم که به عشق عجیبی وابستهام و او هم یک شاه است که در دنیا بینظیر است.
هوش مصنوعی: بدنم از اشک خیلی رنجور و دلم از آه مانند شمعی در آتش میسوزد. احساس عجیبی دارم با اشکی که میریزم و آهی که میکشم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
به سر از نافه چین هشته کلاه عجبی
گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماند
کرد بر روی من از خشم نگاه عجبی
نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاه
[...]
عشق بخشنده مرا حشمت و جاه عجبی
از دل و آه سحر ملک و سپاه عجبی
رهنما عشق بود راه طلب ملک فنا
رهنمای عجبی دارم و راه عجبی
شرف خدمت درویش گرت دست دهد
[...]
با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبی
برده ماه عجبی دل به نگاه عجبی
طالب زلف تو دل بود شد ایدر ز نخست
به گناه عجبی رفت به چاه عجبی
من و چشم سیهش روز جهان کرد خراب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.