گنجور

 
آذر بیگدلی

مشکل که برم من جان، آسان چو تو بردی دل؛

دل بردن تو آسان، جان بردن من مشکل!

صیاد ز بی رحمی، زد تیری و پنهان شد؛

نگذاشت بکام دل، در خاک طپد بسمل

در حشر چو برخیزم، در دامنت آویزم؛

صد فتنه برانگیزم، کز من نشوی غافل!

لیلی، بفراز تخت، آسوده چه غم دارد؟!

افتاده بره مجنون چون گرد پی محمل!

از هجر منال آذر، کز دوری آن دلبر؛

دست همه کس بر سر، پای همه کس در گل!!