بگفت این و بگسستش از تن نفس
تو گفتی همان یک نفس بود و بس
غلامش ببارید از دیده خون
بگفتا چه تدبیر دارم کنون!
که یاری کند مر مرا اندرین
که تنها ورا کرد نتوان دفین
چو شد روز وقت نمازدگر
سواری دو پیدا شد از رهگذر
به نزدیکشان رفت و گفت آن غلام
که ای اهل شامات و جمع کرام
اگرتان دل واصل و دین هست پاک
سپارید این خسته دل را به خاک
سواران نهادند از آن راه روی
سوی آن دل آزردهٔ مهرجوی
یکی ماه دیدند بگداخته
ابر سوخته سیم زر تاخته
شد از غم دل هر دو افروخته
جگر خسته گشتند و دل سوخته
هم اندر زمان شخص آن در پاک
نهفتند اندر دل تیره خاک
حدیث وی و سر گذشتش تمام
همه بر رسیدند پاک از غلام
چو آگاه گشتند کاحوال چیست
چه بودست وین خستهٔ زار کیست
بر آن برده دل زار بگریستند
همیشه به تیمار او زیستند
غلامک بگفتا بگویید راست
ایا قوم آرامگه تان کجاست؟
بگفت آن یکی هست ما را مقام
بر قصر گلشاه فرخنده نام
غلامک بگفت: ای دو آزاد مرد
بباید شما را یکی کار کرد
شما هر دوان این سخن را بسید
چو نزدیکی قصر گلشه رسید
بگویید با عاشق سوگوار
مخسب ار ترا هست تیمار یار
کجا ورقه شد زین سپنجی سرای
بدین درد مزدت دهادا خدای
سواران بگفتند فرمان بریم
بگوییم چون بر درش بگذریم
بگفتند و رفتند از آن جایگاه
بدو روز کوتاه کردند راه
رسیدند با شهر هنگام شام
همان قصر گلشاه نادیده کام
چو بر درگه قصر بگذاشتند
ز آشوب یک نعره برداشتند
بگفتند هر دو به بانگ بلند
که ای خسته دل گلشه مستمند
دهاد ایزدت مزد ای نیک نام
به گم گشتن ورقه ابن الهمام
سوی گوش گلشاه آمد خروش
ز درد جگر مغزش آمد بجوش
سوی بام شد هم چو دیوانگان
چنین گفت ای قوم بیگانگان
چه آواز بود این کزو چون تگرگ
ببارید بر جان من تیز مرگ
اگر از پی جان من خاستید
همه یافتید آنچ می خواستید
مر آن خسته دل را کجا یافتید
وزو از کجا روی برتافتید
اگر کینه تان بد ز من، توخته
وگر خواستی سوختن، سوخته
بگفت این و تا در خور آفرین
ازین جایگه بر دو منزل زمین
برو بر همه قصه کردند یاد
چو بشنید برزد یکی سردباد
بگفتش بزاری دریغا دریغ
که خورشید من رفت در تیره میغ
سبک معجر از سرش بیرون فگند
به ناخن درآورد مشکین کمند
روانش همی با اجل راز کرد
بزاری یکی شعر آغاز کرد
همی گفت با خویشتن آن نگار
یکی شعر تازی بزاری زار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستان غمانگیزی روایت میشود. غلامی با دل شکست به یاد محبوبش، همواره میگرید و به دنبال راهی برای آرامش است. او در لحظاتی از despair خود به سواریان شامی برخورد میکند و از آنها میخواهد که جسد محبوبش را به خاک بسپارند. سواران، تحت تأثیر درد و رنج غلام، تصمیم میگیرند به او کمک کنند. پس از رسیدن به قصر گلشاه، از درد و غم خود به گلشاه میگویند و میخواهند او را به یاد محبوبش آگاه سازند. گلشاه به درد و فریاد آنها پاسخ میدهد و احساسات عمیق خود را نسبت به از دست دادن محبوبش ابراز میکند. این داستان، عشق، غم و درد ناشی از جدایی را به تصویر میکشد و نشان میدهد که این احساسات عمیق چگونه میتوانند زندگی انسانها را تحت تأثیر قرار دهند.
هوش مصنوعی: او گفت این را و از بدنش جدا شد. تو گفتی همان یک نفس کافی بود و بس.
هوش مصنوعی: غلامش از شدت غم و اندوه اشک میریزد و میگوید: اکنون چه تدبیری باید در پیش بگیرم؟
هوش مصنوعی: مرا همراهی کند در این حال که هیچکس جز او نمیتواند بر مشکل من فائق آید.
هوش مصنوعی: در روزی که زمان نماز فرا رسید، سواری دو نفر را از دور مشاهده کردند که از مسیر میآمدند.
هوش مصنوعی: به نزد آنها رفت و گفت آن جوان که ای مردم شام و جمع محترم.
هوش مصنوعی: اگر دل و ایمان خالص و درست دارید، این دل خسته را به آرامش بسپارید و در زمین بگذارید.
هوش مصنوعی: سربازان از آن مسیر به سمت کسی که دلش شکسته و در جستجوی محبت است، حرکت کردند.
هوش مصنوعی: یک نفر ماهی را دید که از میان ابرها بیرون آمده و به قدری زیبا و درخشان است که گویی از فلز نقره و طلا ساخته شده باشد.
هوش مصنوعی: از درد دل، هر دو نفر دلی پرآتش و جگر سوخته پیدا کردند و حالشان آنقدر خراب شد که به شدت خسته و رنجور شدند.
هوش مصنوعی: شخصی را در زمان خودش در دل خاک پنهان کردند و این کار را در دل تاریک و ناپاک انجام دادند.
هوش مصنوعی: تمام داستان و سرگذشت او به خوبی و با دقت بیان شده و همگان به آن پی بردند، که او از هر گونه ناپاکی و زشتی آزاد است.
هوش مصنوعی: وقتی که آنها از وضعیت آگاه شدند، فهمیدند که چه اتفاقی افتاده و این فرد خسته و زاری که در برابرشان است کیست.
هوش مصنوعی: دلهای زجرکشیده همواره به یاد او گریه کردند و به خاطر او همیشه در غم و درد زندگی کردند.
هوش مصنوعی: غلامک گفت: بگویید راست، ای مردم، محل زندگیتان کجاست؟
هوش مصنوعی: یکی گفت که ما جایگاهی داریم در قصر گلشاه که نامش خوشبخت و نیکو است.
هوش مصنوعی: غلام گفت: ای دو مرد آزاد، باید شما یک کاری انجام دهید.
هوش مصنوعی: شما هر دو این سخن را به خوبی میفهمید، مانند اینکه به نزدیک قصر گلشن رسیدهاید.
هوش مصنوعی: بگویید که با عاشق غمگینی که در حال سوگواری است، صحبت نکنید مگر اینکه تو نیز دلتنگی یار را احساس کنی.
هوش مصنوعی: این بیت به طور کلی به شرایط سخت و دردناک زندگی اشاره دارد و از فردی میخواهد تا از این وضعیت نجات پیدا کند. گوینده در جستجوی راهی است که از این مشکلات فرار کند و به آرامش و راحتی دست یابد. احساس ناامیدی و آرزو برای بهبود وضعیت در این جمله نهفته است.
هوش مصنوعی: سواران گفتند که باید برویم و زمانی که به در او رسیدیم، پیام را به او بدهیم.
هوش مصنوعی: آنها گفتند و از آن مکان دور شدند و دو روز را به خاطر او کوتاه کردند.
هوش مصنوعی: در هنگام غروب، به شهری رسیدند که قصر گلشاهی هم در آنجا بود و هنوز آن را ندیده بودند.
هوش مصنوعی: وقتی که در دروازهی قصر دچار جنجال و آشوب شدند، صدای بلند و زوزهای بلند کردند.
هوش مصنوعی: آنها با صدای بلند گفتند که ای دل خسته و بینوا، ای گل!
هوش مصنوعی: خداوند به تو پاداش نیکویی دهد، حتی اگر ورقهای که به نام ابن الهمام گم شده باشد.
هوش مصنوعی: صدای بلندی به سمت گوش گلشاه رسید، ناشی از دردی که او در دل داشت و باعث شد که ذهنش به شدت فعال شود.
هوش مصنوعی: به سمت بام رفت و مثل دیوانگان این جمله را گفت: ای مردم دور از خودم!
هوش مصنوعی: این صدا چه بود که مانند بارش تگرگ بر جان من فرود آمد و مرگ را به شدت نزدیک کرد؟
هوش مصنوعی: اگر به دنبال جان من هستید، همه چیزهایی که میخواهید را به دست میآورید.
هوش مصنوعی: کجا کسی را پیدا کردید که دلش پر از درد و رنج است و از کجا از او رو برگرداندید؟
هوش مصنوعی: اگر از من کینه داری، مشکلی نیست، و اگر بخواهی که دلت بسوزد، بگذار بسوزد.
هوش مصنوعی: او گفت که این سخن را تا زمانی که به آفرینش و شکوه خداوند اشاره دارد، از این مکان و از دو منزل زمین بگذرانید.
هوش مصنوعی: به جایی برو که همه داستانها را فراموش کردهاند، چون وقتی به یاد آنها میافتی، یک باد سرد به سراغت میآید.
هوش مصنوعی: به او گفتم که ای کاش، افسوس که خورشید من در ابرهای تیره پنهان شد.
هوش مصنوعی: او روسریاش را از روی سرش کنار زد و با ناخن خود کمندی سیاه را درآورد.
هوش مصنوعی: روح او در حال گفتگو با سرنوشت است و به همین خاطر یک شعر را شروع میکند.
هوش مصنوعی: او با خود میگفت که آن معشوق زیبا یک شعر عربی را بسیار غمگین و دلشکسته اجرا میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.