گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
دلخوشی را هین دعایی ده به من
میکشیدم بیمرادی پیش ازین
مینیارم تاب اکنون بیش ازین
گر دعای خوش دلی آموزیم
بیشک آن وردی بود هر روزیم
شیخ گفتش مدتی شد روزگار
تا گرفتم من پس زانو حصار
اینچ میخواهی، بسی بشتافتم
ذرهای نه دیدم و نه یافتم
تا دوا ناید پدید این درد را
خوش دلی کی روی باشد مرد را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: پیرزنی به شیخ مهنه مراجعه میکند و از او میخواهد که دعای خوشدلی را به او بیاموزد، زیرا از بیاحساسی و ناامیدی رنج میبرد. شیخ مهنه به او میگوید که زمان زیادی است که در جستجوی خوشدلی بوده، اما نتوانسته است آن را بیابد و میافزاید تا زمانی که درد درون انسان درمان نشود، خوشدلی به دست نخواهد آمد. او به نوعی پیامی از ناامیدی و نیاز به درمان درونی را انتقال میدهد که نشاندهنده دشواری رسیدن به وضعیت خوشدلبودن است.
هوش مصنوعی: شیخ مهنه به آن پیرزن گفت: برو، دعایی برای من بخوان تا خوشحال شوم.
هوش مصنوعی: در گذشته، هنگامی که امیدی به موفقیت نداشتم، زندگی را به سختی میگذراندم، اما حالا که کمی بهتر شدهام، دیگر نمیتوانم این فشار را تحمل کنم.
هوش مصنوعی: اگر از دل شاد دعا کنیم، بدون شک این دعا بهعنوان فرمول و ذکر روزانه ما خواهد بود.
هوش مصنوعی: شیخ گفت: مدتی است که زمان گذشته و من توانستهام پس از آن، زانوی خود را به دور حصاری بپیچم.
هوش مصنوعی: من هرچه تلاش کردم و زحمت کشیدم، نتوانستم چیزی به دست آورم و هیچ نتیجهای نمیبینم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که درمان این درد مشخص نشود، مرد چگونه میتواند خوشدل باشد؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.