گنجور

 
حکیم سبزواری
 

ای قد تو سرو بوستان‌ها

وی روی تو ماه آسمان‌ها

گل جیب دریده تا فتاده

آوازهٔ تو به گلستان‌ها

خوبان به جهان بسی بود لیک

آن تو کجا و آن آن‌ها

صبری بده ای خدا به بلبل

یا مرحمتی به باغبان‌ها

برگوی تو از سگان مایی

تا خود شنوند پاسبان‌ها

تاب تب هجرت ای پری‌روی

آتش زده مغز استخوان‌ها

ای شوخ ز جور تو صد آوخ

وی دوست ز دست تو فغان‌ها

بی‌ماه رخت ز اشک شب‌ها

تا صبح شما رم اختران‌ها

افسانهٔ ما هر آنکه بشنید

لب بست دگر ز داستان‌ها

اسرار نگاهدار کاسرار

در دل دارند رازدان‌ها