گنجور

 
حکیم سبزواری
 

نی رحم ترا باین فکار است

نی بی تو مرا دمی قرار است

کی یاد کنی ز بلبل خویش

ای گُل که ترا چو من هزار است

پیشت دُر اشک مردم چشم

ساقط ز محل اعتبار است

تو عهد شکسته ای و مارا

پیمان محبّت استوار است

ای تیر کمان ابروی دوست

مرغ دل ما در انتظار است

در آینه تا نشسته نقشت

بر آینهٔ دلم غبار است

تا شانه بزلفت آشنا شد

دل چاک ز رشک شانه دار است

پرسی چو ز بیقراری ما

اسرار تو بر همان قرار است