خاک در تو ما را به ز آب زندگانی
در سر هوای سرورت عمریست جاودانی
هر درد و غم که داری خواهم بجان که باشد
دردازتوعافیت ها غم از تو شادمانی
دست شکستگان گیر ای صاحب مروت
فریاد خستگان رس ای آنکه میتوانی
نبود پناه ما را جز خاک آستانت
رو بر درکه آریم گر از درت برانی
آن بخت کو که باشم چون بندگانت بخدمت
وان شاه حسن باشد بر تخت حکمرانی
گر تند باد غم داد گلزار عمر بر باد
یا رب نبیند آسیب آن تازه ارغوانی
ترکان چشم مستت غارتگر دل و دین
باشد کرشمهٔ هایت آفات آسمانی
این کاروان آهم از کعبه دل آیند
لعل سرشک اسرار آورده ارمغانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و شوق به معشوق است. شاعر با زبان زیبا و توصیفاتی شیرین، ویژگیهای معشوق را میستاید و به زیباییهای او اشاره میکند. از عشق و دلتنگی صحبت میکند و به یادآوری لحظات خوشی که با معشوق داشته، میپردازد. همچنین به تنهایی و درد فراق اشاره میکند و مینویسد که چگونه این احساسات بر زندگیاش تأثیر گذاشته است. شاعر با نگاهی عمیق به رابطهاش، تضاد نور و تاریکی را در تجربه عشقش به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: خاک تو برای ما از آب زندگی هم ارزشمندتر است، زیرا در دل ما همواره عشق تو جاودانه است.
هوش مصنوعی: هر دردی که تجربه میکنی، به جان میخرم، زیرا شادیها و خوشحالیهایت برای من ارزشمندتر از هر غم و اندوهی است.
هوش مصنوعی: ای صاحب کرامت، دست یاری به سوی کسانی دراز کن که آسیب دیده و شکست خوردهاند. به ندای خستگان پاسخ بده، ای کسی که توانایی کمک داری.
هوش مصنوعی: ما جز خاک درگاه تو پناهی نداریم، حتی اگر ما را از درت بیرون کنی، همچنان به درگاه تو روی خواهیم آورد.
هوش مصنوعی: بختی وجود ندارد که من مانند بندگانت به خدمتت بیایم، و آن شاه زیبا بر تخت سلطنت باشد.
هوش مصنوعی: اگر تندباد غم، باغ عمر را به باد دهد، ای خداوند، امیدوارم که آن گل ارغوانی تازه آسیب نبیند.
هوش مصنوعی: چشمان زیبا و فریبندهات، دل و ایمان را از من میرباید و جذابیتهای تو بسان بلاهایی از آسمان بر سر من نازل میشود.
هوش مصنوعی: این گروه از زائران با صدای آه و ناله به سوی کعبه دل میآیند و با خود اشکهایی گرانبها و رازهایی را به عنوان هدیه آوردهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی
نه نه خطاست جانا جانی و زندگانی
یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی
معشوق خوبروئی؛ دلدار خوش زبانی
برده سبق فراقت؛ از رنج بی نهایت
[...]
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بس راحتی ندارم باری ز زندگانی
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی
وی یار ناموافق آخر تو با که مانی
جانی خراب کردم در آرزوی رویت
[...]
کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی
ماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی
راندی به گوش اول صد فصل دلفریبم
و امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
آن لابههای گرمت ز اول بسوخت جانم
[...]
ای باد روح پرور زنهار اگر توانی
امشب لطافتی کن آنجا گذر که دانی
در شو چو مهربانی در تیرگی زمانی
یابی مگر نشانی زان آب زندگانی
ره ره گذر بکویش دم دم نگر برویش
[...]
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.