گنجور

 
حکیم سبزواری
 

چه شوری بود یاران بر سر دل

ز غم گوئی سرشته پیکر دل

نریزد ساقی بزم محبت

بجز خوناب غم در ساغر دل

بجز سوزش نسازد هیچ باطبع

گلستان خلیل است آذر دل

بر آتش پارهها برمیفشاند

مگر بال سمندر شد پر دل

نشد افسرده ز آب هفت دریا

چه آتش بود اندر مجمر دل

حمل جز برج ناری نیست گوئی

اثر هم جز وبال از اختر دل

بسوز نار دوزخ خندد اسرار

جهدگر یک شرار از اخگر دل

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.