گنجور

 
حکیم سبزواری
 

زدی مشاطهات شانه به سنبل

که میآرد صبا بوی قرنفل

ببین از ناب می بر عارضش خوی

چو شبنم صبحدم بنشسته بر گل

چه سازم با دلی کورا نباشد

نه تاب التفات و نی تغافل

زدندی خوشه چینان تو آتش

مرا در خرمن صبر و تحمل

چو گلشن را کند تاراج کلچین

چه باشد حالت بیچاره بلبل

حکیما ای محال اندیش بنگر

بدور عارضش ز اشگم تسلسل

به پاداش دعایم ناسزا گفت

تذللنا له زاد التذلل

چو میدانی دعای درد اسرار

چرا در چاره اش داری تعلّل