گنجور

 
حکیم سبزواری
 

ای که ریزی بدل ریشم از آن حقه نمک

حقه بازی ز دهان تو بیاموخت فلک

جلوه گر چون بخرامی تو بود ذکر ملک

بهر پاس تو زهر چشم یداللّه معک

یک طرف ریخته از بی گنهان خون و ز مکر

یکسو آویختهٔ از طره چو زهاد حنک

من دریغ آیدم آلوده شود دامن تو

زاهدا از در میخانه برو دور ترک

گر تو با سرو قدان رخش ملاحت تازی

چرخ بهر تو زند کوس که السبعة لک

دل ز من برده شه کشور حسنی که برش

نام خوبان همه از دفتر خوبی شده حک

شعله خوئی بمن خاک نشین آبی داد

که بدیدم می و ساقی و صراحی همه یک

خال بر صفحهٔ رخسار تو مانندس سماک

دل اسرار طپدزان چوشب است و توسمک