گنجور

 
حکیم سبزواری

ز جهان بود وجود تو غرض

گل عرض بوده و بود تو غرض

گرچه مسجود ملک شد آدم

بود از آن سجده سجود تو غرض

زین همه شاهد و مشهود بود

ذوق را شهد شهود تو غرض

گرچه دستان زن گل شد بلبل

داشت در پرده سرود تو غرض

آنچه کالا که در این بازار است

هست سرمایه و سود تو غرض

بزم آرا و چمن پیرا را

در دو کون است و رود تو غرض

گرچه نعت گل و نسرین میگفت

داشت اسرار درود تو غرض