گنجور

 
اسیری لاهیجی

جهان از پرتو روی تو پیداست

جمالت از همه عالم هویداست

ز مهر روی جان افروز جانان

همه ذرات عالم مست و شیداست

دریغ از چشم بینا تا نبیند

که حسن او عیان از جمله اشیاست

اگر محرم شوی بینی که آن یار

بنقش جمله اغیار پیداست

عیان دید از همه رو حسن آن یار

دلی کز نقش غیر او مبراست

چو تابان شد ز عالم مهر رویش

بذرات جهان ما را تولاست

توان دیدن جمالش در دل پاک

که دل آئینه آن روی زیباست

جهان از پرتو حسنش عیانست

که خورشید رخ او عالم آراست

خیال زلف و روی او شب و روز

اسیری مونس جان و دل ماست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟

[...]

فرخی سیستانی

من ندانم که عاشقی چه بلاست

هر بلایی که هست عاشق راست

زرد و خمیده گشتم از غم عشق

دو رخ لعل فام و قامت راست

کاشکی دل نبودیم که مرا

[...]

ابوالفضل بیهقی

بسرای سپنج‌ مهمان را

دل نهادن همیشگی‌ نه رواست‌

زیر خاک اندرونت باید خفت‌

گرچه اکنونت خواب بر دیباست‌

با کسان‌ بودنت چه سود کند؟

[...]

ناصرخسرو

هر چه دور از خرد همه بند است

این سخن مایهٔ خردمند است

کارها را بکشی کرد خرد

بر ره ناسزا نه خرسند است

دل مپیوند تا نشاید بود

[...]

قطران تبریزی

بسرای سپنج مهمان را

دل نهادن بممسکی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گرچه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه