منم ز شوق جمال تو مست و دیوانه
بملک عشق و جنونم عجایب افسانه
شنیده ام رخ ساقی توان بمستی دید
ز کنج صومعه زین رو شدم به میخانه
بوصل دوست چو خواهی که آشنا گردی
ببایدت شدن اول ز خویش بیگانه
ز خود پرستی و هستی دلم بجان آمد
بگو که ساقی مستان بیار پیمانه
همیشه بیخود وبیمار و مست و مخمورم
ز سحر غمزه فتان و چشم مستانه
همه گدا نتوان بود وقت آن آمد
که در جهان علمی برکشیم شاهانه
چه بار عشق نهی گفتمش بجان خراب
بگفت گنج نهان میکنم بویرانه
غم فراق تو بگذشت و جان و دل وارست
رسید نوبت شادی ز وصل جانانه
ز زهد و دین و ز دنیا بشو اسیری دست
درآ بکوی خرابات عشق مستانه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان شوق و علاقه شاعر به معشوق و زیباییهای عشق میپردازد. شاعر از حالت مستی و دیوانگی خود بر اثر عشق صحبت میکند و اشتیاقش برای دیدار معشوق را بیان میکند. او میگوید برای آشنایی با دوست باید از خود فاصله گرفت و به دنیای عشق وارد شد. همچنین، شاعر به غمهای ناشی از فراق اشاره میکند و سرانجام به شادی و وصال میرسد. او در نهایت از زهد و دین دوری میجوید و به کوی عشق و خرابات مستانه دعوت میکند.
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی تو احساسی شگفتانگیز دارم و همچون دیوانهای در دنیای عشق و جنون غرق شدهام. در این حال، ماجراهای عجیبی تجربه میکنم.
هوش مصنوعی: شنیدهام که زیبایی ساقی به قدری دلفریب است که میتوان در حال مستی او را دید، بنابراین از گوشه صومعه خارج شدم و به میخانه رفتم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به دوستی برسی و با او آشنا شوی، باید ابتدا از خودت فاصله بگیری و بیگانه شوی.
هوش مصنوعی: خودخواهی و عشق به زندگی مرا به ستوه آورده است، بگو که ای ساقی، برای مستان جامی بیاور.
هوش مصنوعی: من همیشه به خاطر زیبایی و نگاه فریبنده معشوق، در حال بیخودی و بیمار و مست هستم.
هوش مصنوعی: همه نمیتوانند در دنیا به یک اندازه فروتن و نیازمند باشند. زمانی خواهد رسید که باید علم و دانش را در زندگی خود برجسته کنیم و به مقام و منزلت بالاتری دست یابیم.
هوش مصنوعی: من به او گفتم که عشق چقدر سنگین است، و او در پاسخ گفت که آن را در دل خود و در جایی پنهان میکنم.
هوش مصنوعی: غم دوری تو تمام شد و جان و دل از آن رهایی یافتند. اکنون وقت شادی و خوشحالی از وصال محبوب فرارسیده است.
هوش مصنوعی: از دنیا و اعتقادات دینی جدا شو و خود را آزاد کن. به سوی کوی عشق برو و با شور و شوق وارد عالم محبت شو.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تبارک الله ازین بخت و زندگانی من
که تا بمیرم زندان بود مرا خانه
اگر شنیدمی از دیگران حکایت خود
همه دروغ نمودی مرا چو افسانه
چو من مهندس دیدی که کردی از سمجی
[...]
چو مست روی توام ای حکیم فرزانه
به من نگر تو بدان چشمهای مستانه
ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه است
که جنس همدگر افتاد مست و دیوانه
دل خراب مرا بین خوشی به من بنگر
[...]
پدید نیست اسیران عشق را خانه
کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه
چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم
که خسته شد جگر آشنا و بیگانه
نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلف
[...]
پدر که رحمت حق بر روان پاکش باد
ز من دریغ نمیداشت پند پیرانه
چه گفت گفت که جان پدر نصیحت من
اگر قبول کنی اینت پند فرزانه
تو باز سدره نشینی فلک نشیمن تست
[...]
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه
خرد که قید مجانین عشق میفرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.