گنجور

 
اسیری لاهیجی

واله رخسار جانانست جان عاشقان

نیست پیدا برکسی حال نهان عاشقان

هست برتر حالت عشاق از فهم خرد

برزبان ناید ازین معنی بیان عاشقان

عاشقی کز عشق جانان از خودی گیرد کنار

سالها نامش بماند در میان عاشقان

زاهدا گر سوز خواهی قصه ما گوش کن

کاتش اندازد بجانها داستان عاشقان

می بسوزد جان و دل یکبارگی بر حال زار

هرکه یکدم بشنود آه و فغان عاشقان

از نعیم و لذت کونین سیر آمد دلش

هرکه روزی میشود مهمان خوان عاشقان

چون اسیری سرفرازی میکند برکاینات

هرکه دارد رو بخاک آستان عاشقان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان

سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان

ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا

تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان

اشتران سربریده پای بالا می نهند

[...]

جامی

امشب افتاده ست شوری در میان عاشقان

گویی آن کان نمک شد میهمان عاشقان

با خیال خط سبزش خوان عشق آراسته ست

هرگز این سبزی مبادا کم ز خوان عاشقان

عاشقان رفتند و می آید پی گمگشتگان

[...]

صائب تبریزی

ساده است از نقش انجم آسمان عاشقان

این نشان از بی نشان دارد روان عاشقان

در حقیقت دنیی و عقبی دو منزل بیش نیست

این دو منزل را یکی سازد روان عاشقان

دامن ریگ روان را خار نتواند گرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه