گنجور

 
اسیری لاهیجی

در سرم سودای آن یارست و بس

جان من جویای دلدارست و بس

کار عاشق جز غم معشوق نیست

جز غم عشق تو بیکارست و بس

برفلک شد آه من از عشق تو

کار عاشق در جهان زارست و بس

جان عاشق گفتی افگار از چه شد

از غم عشق تو افگارست و بس

جان من رحمی نما برجان من

کز غم تو دل جگر خوارست و بس

شربت بیمار عشق از غم فرست

هرچه آید از تو تیمارست و بس

در جهان کاری اسیری را نماند

با غم عشق تواش کارست و بس

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

گفت این پروانه در کارست و بس

کس چه داند، این خبر دارست و بس

بیدل دهلوی

زندگی محروم تکرارست و بس

چون شرر این جلوه یک بارست و بس

از عدم جویید صبح ای عاقلان

عالمی اینجا شب تارست و بس

از ضعیفی بر رخ تصویر ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه