گنجور

 
اسیری لاهیجی

با همچو تو یاری نفسی هر که برآرد

از لذت فردوس برین یاد نیارد

خواهم که کنم تازه برخسار تو ایمان

کفر سرزلف تو بایمان نگذارد

جز آه و فغان کیست کزین عاشق بیدل

پیغام غم عشق بمعشوق گزارد

غوغا و فغان در فلک و در ملک افتد

آن لحظه که عاشق ز غم عشق بزارد

از کافر و مؤمن بجهان هیچ کسی نیست

کز آتش عشق تو بدل داغ ندارد

بیمار غم عشق ترا هیچ غذائی

جز شربت عناب لب تو نگوارد

کی لایق وصل تو بود جان اسیری

گر سر به کرامات و مقامات درآرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد

دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد

عود و بلسان بویش در مغز بکارد

سنایی

آنرا که خدا از قلم لطف نگارد

شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد

مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن

هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد

انگشت نمای همه دلها شود ار چه

[...]

انوری

ای شاه جهان حیهٔ صندوق خزانت

از هرچه نه خاص تو شود بانگ برارد

وانجا که فتد مال تو در معرض قسمت

دنبک زند و حق طمعها بگزارد

یکماه دگر گر ندهی سوزن عدلش

[...]

اثیر اخسیکتی

هر محتشمی پایه عشق تو ندارد

هر پر جگری تاب عتاب تو نیارد

زودا که شود در خم چوگان بلاگوی

آن سر که سرش ناخن سودای تو یارد

در باغ امل عشق تو پاداش اجل شد

[...]

امامی هروی

دیدم الفی چند سخنگو که لب عقل

از منطقشان جام اشارات گسارد

ترکیب خطی گشته وزان خط شده حیران

ادراک که اندیشه بدو ملک سپارد

خطی که هنرمند بدو چون نظر افکند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه