درد بی درمان بعالم دردماست
کانچنان سرو روان از ما جداست
محنت ایام و غم های جهان
ز اشتیاق او نصیب جان ماست
کی علاج درد ما داند طبیب
درد و سوز عشق دردم را دواست
در هوایش رفت عمر و همچنان
جان و دل در آرزوی آن لقاست
من فدای آنکه از هستی خویش
نیست گشت و در بقای بی فناست
حیرت اندر حیرت آمد حال ما
هر دمش با ما چو نوعی عشوه هاست
واقف حال اسیری آن کسی است
کو بدرد عشق دایم مبتلاست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره دردی عمیق و بیدرمان است که ناشی از جدایی از شخص محبوب میباشد. شاعر به توصیف محنتها و غمهای زندگی میپردازد که تنها به خاطر اشتیاق به آن محبوب به وجود آمدهاند. طبیب نمیتواند درمانی برای این درد بیابد، زیرا تنها سوز عشق این درد را تسکین میدهد. شاعر از گذر عمر در آرزوی وصال محبوب صحبت میکند و بر این باور است که شخصی که خود را فدای محبوب کرده، در واقع به بقا و جاودانگی رسیده است. در نهایت، شاعر به حیرت و شگفتی خود اشاره میکند و میگوید که تنها کسی که به حال اسرای عشق واقف است، کسی است که همواره درگیر این درد باشد.
هوش مصنوعی: دردی که هیچ گونه درمانی ندارد، احساس ماست. این درد به حدی عمیق است که مانند درخت سرو، از ما دور شده و جدا گشته است.
هوش مصنوعی: دردها و غمهای روزگار به خاطر شوق و محبت او بر جان ما فرود آمده است.
هوش مصنوعی: کسی که خودش تجربهی درد و سوز عشق را نداشته، نمیتواند به راستی درمانگر دردهای ما باشد؛ درمان من در عشق نهفته است.
هوش مصنوعی: در فضای عشق او، عمر انسان سپری میشود و هنوز روح و دل او در انتظار دیدن محبوبش هستند.
هوش مصنوعی: من فدای کسی هستم که از وجود خود گذشت و در جاودانگی بیپایان قرار دارد.
هوش مصنوعی: ما همیشه در حال حیرت و شگفتی هستیم و وضعیت ما به گونهای است که هر لحظه احساساتی تازه و جذاب به ما دست میدهد.
هوش مصنوعی: کسی که همیشه درگیر درد عشق است، میداند که حال و روز یک اسیر چگونه است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرغ ایمانرا دو پر خوف و رجاست
مرغ را بیپر پرانیدن خطاست.
ای نگارین چون تو از خوبان کجاست
نیست کس را آنچه از گیتی تراست
قد و روی و زلف،سرو و ماه مشک
مشک، پیچان، ماه، تابان، سرو،راست
تا مرا مهر تو اندر دل نشست
[...]
«ای قوامی هر که چون تو نانباست
تا قیام الساعه فخر شهر ماست »
«گندم فضل خدای از بهر تو
کشته اندر دستگرد کبریاست »
«تخمش از تقدیس عرش ایزدیست
[...]
رتبت و تمیکن صدر موئتمن
همچو قدر و همتش بیمنتهاست
آفتابش در سخاوت مقتدیست
واسمان را در کفایت مقتداست
طبع شد بیگانه با آز و نیاز
[...]
عشق تو همچون قضا فرمانرواست
وصل تو همچون قدر مشکل گشاست
لعل میگونت بسرخی میزند
سرخیش زانست کاندر خون ماست
عشق تو زرد کرد رنگ روی من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.