گنجور

 
اسیری لاهیجی

هر دل که از کدورت طبع و هوا برست

بیند عیان جمال رخت هر کجا که هست

مطلوب جان جمله بهر حال جز تو نیست

گر شیخ زاهدست و گر رند می پرست

مست ترا بطعنه خلقان چه التفات

رندانه چون بسنگ ملامت سبوشکست

یابد، لباس هستی مطلق ز وصل یار

در نیستی ز غیر خودی هرکه بازرست

از ذوق عاشقان بحقیقت خبر نیافت

هشیار تا ز باده عشقش نگشت مست

هرکو بعاشقی ز سر صدق پا نهاد

هرگز نداد دامن معشوق را ز دست

زاهد بعشق عیب اسیری چه میکند

این بود چون نصیب وی از قسمت الست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

ایام و‌َرد و موسم عید پیمبرست

گیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست

گلزارها به آمدن آن مزین است

محراب‌ها به آمدن این منوّر ست

آن مونس و حریف می و نَقل مجلس است

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

ای آن که هر چه بایدت از بخت نیک هست

هرگز مباد در جاه تو شکست

تا از قضا پدید شد آثار هست و نیست

پیدا نشد ذات تو از نیست هیچ هست

معلوم شد مگر که تو از نسل آدمی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
سوزنی سمرقندی

کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون

سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است

 طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس

کناس و دیر آس و میانش رگ آور است

نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر

[...]

قوامی رازی

هربنده ای که ایزد بی یار یار اوست

بی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست

آن بی نیاز بنده نواز لطیفه ساز

کز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست

ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه