گنجور

 
اسیری لاهیجی

ای دوست نقاب زلف بگشا

بی پرده بما جمال بنما

حیفست جمال ذات مطلق

مخفی شده در صفات و اسما

رخسار تو گر نقاب برداشت

هر ذره نمود مهر والا

در کسوت صورتست و معنی

پیوسته جمال دوست پیدا

در پرتو حسن اوست حیران

جان و دل عاشقان شیدا

بگشود صبا گره ز زلفت

از دام بلا رهید جانها

هر دم بلباس غیر آن یار

بر جمله جهان نمود خود را

پیداست ز روی ماه رویان

خورشید جمال دلبر ما

هر لحظه بنقش دیگر آن یار

بر دیده دل شود هویدا

گه خضر و گهی مسیح گردد

گه آدم و نوح و گاه حوا

آزاده ز قید شد اسیری

تا دید جمال دوست هر جا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجه عبدالله انصاری

کن اذا احببت عبدا

للذی تهوی مطیعاً

لن تنال الوصل حتی

تلزم النفس الخضوعا

ولو قلت مت مت سمعاً و طاعة

[...]

ابوعلی عثمانی

فَافْتَرَقْنا حَوْلاً فَلَمّا الْتَقَینا

کانَ تَسْلیمُهُ عَلیَّ وَداعاً

سنایی

احسنت و زه ای نگار زیبا

آراسته آمدی بر ما

امروز به جای تو کسم نیست

کز تو به خودم نماند پروا

بگشای کمر پیاله بستان

[...]

انوری

ای خصم تو پست و قدر والا

وی عقل تو پیر و بخت برنا

ای کرده به خدمت همایونت

هفت اختر و نه فلک تولا

ای پار گشاده بند امسال

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

که خواستم از تو زابلهی من

گفتی که رهیم نیست اینجا

ته تو نه رهی تو نه کاهت

ای عشوه فروش باده پیما

انبار و رهی چه حاجت ای خر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه