گنجور

 
اسیری لاهیجی

پیش عارف که ز آفات طریق اگاهست

دیدن علم و عمل هر دو حجاب راهست

مهر رخسار تو بیند ز همه ذره عیان

هرکه او را بجهان جان ودل آگاهست

هرگدایی که بدرگاه تو یابد راهی

خاک پایش بیقین تاج سریر شاهست

دعوی حسن ترا ای صنم مه سیما

شاهد عذل یکی مهر و دگر یک ماهست

گرچه داری تو بهر گوشه گرفتار دگر

مست و دیوانه بعشقت عجب ار چون ما، هست

سالک راه بمنزل برسد آخر کار

همت پیر طریقت اگرش همراهست

دولت وصل تو چون جان اسیری دریافت

دل که فارغ ز غم منصب و مال و جاهست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

آب آنگور بیارید که آبانماهست

کار یکرویه به کام دل شاهنشاهست

وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست

دست تابستان از روی زمین کوتاهست

قاسم انوار

همچو خورشید، که او را نظری با ما هست

یار ما را بحقیقت نظری با ما هست

همه ذرات برقصند، چه شورست آری؟

پرتو روی حبیب از همه رو، هرجا هست

زهد و ناموس گرم نیست،چه باشد؟ که مدام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه