علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - آهنگ بوسه

دوش آن پری، که رخنه بدلها نمود و رفت

آمد بناز، بوسه ای از من ربود و رفت

یک جرعه داد، ساخت مرا تشنه کام تر

دردی، بدردهای دل من فزود و رفت

سرمست از می آمد و سرخوش نشست و رفت

یک لحظه همچو سرخوشی باده بود و رفت

ماه تمام بود، ولی همچو ماه نو

آمد دمی و گوشه ابرو نمود و رفت

من منتظر، که از پی آن بوسه چون کند

لب را بگفتگوی دگر ناگشود و رفت

از داستان عشق و وفا بین ما، همان

آهنگ بوسه بود که دستان سرود و رفت