دوش آن پری، که رخنه بدلها نمود و رفت
آمد بناز، بوسه ای از من ربود و رفت
یک جرعه داد، ساخت مرا تشنه کام تر
دردی، بدردهای دل من فزود و رفت
سرمست از می آمد و سرخوش نشست و رفت
یک لحظه همچو سرخوشی باده بود و رفت
ماه تمام بود، ولی همچو ماه نو
آمد دمی و گوشه ابرو نمود و رفت
من منتظر، که از پی آن بوسه چون کند
لب را بگفتگوی دگر ناگشود و رفت
از داستان عشق و وفا بین ما، همان
آهنگ بوسه بود که دستان سرود و رفت