گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

ز بس شاگردی عشقت به مکتب‌خانه‌ها کردم

به درس عشق چون مجنون به عصر خویش استادم

ز موج اشک پی در پی گسسته لنگر صبرم

سکون در دل کجا ماند که بر آبست بنیادم

مناز ای باغبان از سرو آزادت نیم قمری

که من با بندگی قامتش از سرو آزادم

به کوثر نیستم محتاج و تشنه نیستم فردا

به کوی می‌فروشان تا که کرده خضر ارشادم

ز هول عرصه محشر ندارم اضطراب ای دل

کند پیر خرابات ار به یک جرعه می امدادم

ثناخوان علی آشفته و درویش مدحت گر

گدای درگه حیدر نه ابدال و نه اوتادم