گنجور

 
فروغی بسطامی

نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرم

آستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم

نه به جز نام لب لعل تو ذکری بر زبانم

نه به جز یاد سر زلف تو فکری در ضمیرم

در همه ملکی بزرگم من که در دستت زبونم

در همه شهری عزیزم من که در چشمت حقیرم

خسرو ملک جهانم من که در جنبت غلامم

خواجهٔ آزادگانم من که در بندت اسیرم

آشنای قدسیانم من که در کویت غریبم

پادشاه لامکانم من که در ملکت فقیرم

سرفرازی می‌کنم وقتی که بنوازی به تیغم

کوس عشرت می‌زنم روزی که بردوزی به تیرم

تا تو فرمان می‌دهی من بندهٔ خدمتگزارم

تا تو عاشق می‌کشی من کشتهٔ منت پذیرم

دیر می‌آیی به محفل، می‌روی زود از تغافل

آخر ای شیرین شمایل می‌کشی زین زود و دیرم

در گلستانی که گیرد دست هر پیری جوانی

ای جوان سرو بالا دستگیری کن که پیرم

درد هر کس را که بینی در حقیقت چاره دارد

من ز عشقت با همه دردی که دارم ناگزیرم

مهر و ماهش را فلک در صد هزاران پرده پوشد

گر نقاب از چهره بردارد نگار بی‌نظیرم

تا فروغ طلعت آن ماه را دیدم فروغی

عشق فارغ کرده است از تابش مهر منیرم

 
 
نسکبان اندروید
صامت بروجردی

گر همی‌بارد به سر شمشیر، چون ابرِ مَطیرم

جمله را در ادعایِ دوستی منت‌پذیرم

وز خَمِ چوگان تسلیم و رضایت، سر نگیرم

نیست جز بادِ وصالت آرزویی در ضمیرم

عارف قزوینی

باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرم

بار الها چاره‌ای کن سخت در چنگش اسیرم

دست از پا پیش شمشیرش خطا کردن نیارم

نیستم ز امرش گریزان وز قبولش ناگزیرم

ناوک تیر تو گر صد بار از پستان مادر

[...]

علی اشتری

پیش رویت گر بمیرم، زندگی از سر بگیرم

جان ز سر خواهم، بیا تا پیش چشمانت بمیرم

تا مرا نیروست در تن، غیر درگاهت نخواهم

تا مرا دستی است بر دل، غیر دامانت نگیرم

خفتی و هرگز نخفته، چشمم از سودای عشقت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه