گنجور

 
عارف قزوینی
 

سرخ آنکس که رخ از باده گلگون نکند

فصل گل روی همان به که بهامون نکند

پای در دره کیخسرو و دارا ننهد

سیر این منظره با خاطر محزون نکند

همه از دامن الوند پر از دامن گل

نیست کس راز خود این دامنه مجنون نکند

دست نقاش طبیعت پی رنگ آمیزی

بیکی چشم زدن کیست که مفتون نکند

تا که شد ریخته خون آن همه از دختر رز

لاله در طرف چمن ترک شبیخون نکند

کار یک گلبن نو خواسته صد سرو کهن

با برازندگی قامت موزون نکند

باز عمامه بسر بسته برون شد خشخاش

پس دگر بهر چه خون این همه افیون نکند

شیخ شد سرزده در میکده و پیر مغان

وای این ننگ گر از میکده بیرون نکند

نعره بلبل از اینروست که دیگر قدرت

خار در مجلس گل پشت تریبون نکند

که حقوق خود و بدبختی ما را زین بیش

مجلس این مرتبه مستدعیم افزون نکند

کار مشروطه در ایران چه بدینسان گردید

کس چسان شکوه ز بد کردی گردون نکند

گشت آزادی سیراب ز خون باید لیک

این تمنا کسی از ملت بی خون نکند

عارف از دیدن الوند و دماند چرا

یاد از سطوت سیروس و فریدون نکند